به یادش
آن روز که گفتی از عشق
باران بارید
دل نشین بارید....
آن روز گفتی و گفتی از عشق..
خیال خوش من بود که "او" من بودم
شاید بدترین خیال بود برایم اما شیرینترین…
به هنگام محکم ترین سیلی از حقیقت
اما چرا گفتی و گفتی از عشق،از زندگی؟
گفتی و پریشانم کردی..... غرقم کردی
باران می بارید...
برایم از زندگی گفتی
{....}
قدم زدیم...گفتی و گفتی...
در اعماق خیال خوبم
گم شدم سعی پیدا کردنم بیهوده است
"بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست"
آن روز قدمزنان زیر باران
رسیدم به دریای بی کناره
تو که رفتی
ساعت ها قدم زدم ، ساعت ها فکر کردم
که "او" که بود؟که چرا من نباشم؟چرا با من چنین کرد؟
اما حال..... یک سوال برایم مانده.......
چرا "او" من نبودم...؟؟
حال به یادگار کتابی مانده
در کتابخانه ای در کنج اتاق...
و باران های گاه گاه من و آسمان و قدم های تنهایی.....
تنهای تنها........
به یادش............................
س . م . ا
قلمی می زنم...از درد خواهم گفت...از دل!