نی
ز داغ گوسپندی حکایت می کند
پرده ز داغ درد روزمرگی
یا که از فردای بی حاصل می درد
هر روزش کنون یگانه است
پی ِ علوفۀ ترّ و تازه می دود
یا که در گوشه کنار لانه اش
مأمن علوفه را بازتز می کند
وی زند از شکم خویش و خویش
تا که آن مأمن فزونی بکند
کس و ِ را پرسیده که چند ساله ای؟
تا به کی یکی و دو تا می کنی؟
عاقبت اندیشمند برٌه ای
که نبود چون وی در هیچ گله ای
گفت کهن گوسپند را
چه بود این زندگی؟
تا به کی اینجا و آن جا می دوی؟
همین بود زندگی؟
همین علوفهء دوروزه بود زندگی؟
تو که درماندی از خویش و خویش
عبث اندوختی این توشه بیش ........
س . م . ا
پ.ن : یاوه فرمودم آیا؟!
قلمی می زنم...از درد خواهم گفت...از دل!