نی

"بشنو از نی چون حکایت می کند"

ز داغ گوسپندی حکایت می کند

پرده ز داغ درد روزمرگی

یا که از فردای بی حاصل می درد

هر روزش کنون یگانه است

پی ِ علوفۀ ترّ و تازه می دود

یا که در گوشه کنار لانه اش

مأمن علوفه را بازتز می کند

وی زند از شکم خویش و خویش

تا که آن مأمن فزونی بکند

کس و ِ را پرسیده که چند ساله ای؟

تا به کی یکی و دو تا می کنی؟

عاقبت اندیشمند برٌه ای

که نبود چون وی در هیچ گله ای

گفت کهن گوسپند را

چه بود این زندگی؟

تا به کی اینجا و آن جا می دوی؟

همین بود زندگی؟

همین علوفهء دوروزه بود زندگی؟

تو که درماندی از خویش و خویش

عبث اندوختی این توشه بیش ........



س . م . ا


پ.ن : یاوه فرمودم آیا؟!















سماع

پایان همین جاست

همین کنج فرسایندهء اتاق

ما به پایان رسیده ایم

اینجا تردید سلاممان می کند

قدم های لرزان

چه نارفته ماند ....

فریاد های ترسان

چه ناشنیده ماند ....

چه حرف ها رفت و تو نشنیدی

چه دردها ماند

چه زبان هایی زخم زدند

که به دیده ات نادیده ماند!

به ساز درد باید سماع گونه رقصید........




س . م . ا


دلا خو کن .......