بود!

بودنش بودنم بود و هست... چه بسا نیست، چه بسا نبودِ من بودنش را بسازد.چه بخواهدم ، چه نه ، بودنش هست و بودِ من است.... اما چرا من بودش شدم؟چرا نیستم دیگر...؟ و هزار چرای دیگر که تنها داشته ی من از او شدست.... و سپردنی ترینم شد و پاک ترین داشته ام در این ظلمت سرای بی کسی، گر چه بودش شدم... ولی هست من است...

هست من.....

به باغ هم‌سفران

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،

بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن

(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،

تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

سهراب سپهری

ترک سخت

شاید از سخت ترین کارهای آدما،خداحافظی باشه... ترک شرایط همیشگی،ترک عادت!

گریزانیم از تغییر...از این که کسانی نباشند که فکر می کردیم همیشگی هستند...از این که جاهایی نرویم که به خیال خوش ما همیشگی بودند!از این که احساس دیگر احساس نباشد!که این بدترین تغییرهاست! می گریزیم...ولی در واقع به جان نزدیکش کرده ایم. کاش پاس داریم احساس خویش را که تنها داشته ی بی قید ماست...

کاش زیر پا نگذاریم احساسات پاک را...

و کاش...

و کاش......

when you 're gone - Avril Lavgine

When You 're Gone

I always needed time on my own

I never thought I'd need you there when I cry
And the days feel like years when I'm alone
And the bed where you lie is made up on your side

When you walk away I count the steps that you take

Do you see how much I need you right now

Chorus


When you're gone the pieces of my heart are missing you

When you're gone the face I came to know is missing too
When you're gone the words I need to hear
To always get me through the day
And make it ok
I miss you

I've never felt this way before

Everything that I do, reminds me of you
And the clothes you left, they lie on the floor
And they smell just like you, I love the things that you do
When you walk away I count the steps that you take
Do you see how much I need you right now

Chorus


When you're gone the pieces of my heart are missing you

When you're gone the face I came to know is missing too and
when you're gone the words I need to hear
To always get me through the day
And make it ok
I miss you

We were made for each other

Out here forever
I know we were
yeah yeah
i thought I ever wanted was for you to know
Everything I do I give my heart and soul
I can hardly breathe I need to feel you here with me

When youre gone the pieces of my heart are missing you

When you're gone the face I came to know is missing too
When you're gone the words i need to hear
Will always get me through the day
And make it ok
I miss you

غرش باران

دیدی؟

آسمان غرید،

 باران بارید،

در آن هنگام که در اندیشه ی دل بریدن از تو بودم

آسمان نیز فهمید

غرید که بفهمم

دل بریدن ، دل شکستن کار آسانی نیست

ابر درک می کرد

می بارید تا التیامی باشد

بر دل این عاشق ، عاشق بینمود

آه...

این آینده ی بی نشان چرا نمی آید زود...؟

تا  که من و دل آرام گیریم

تا که آسمان بر من نغرد باز

و همچنان ابر می بارد بر دلم

او می داند...

دلیل نمی خواد!!

تا کی باید بدویم؟؟ تا کجا؟

به قول شاعر : " وایسا دنیا، من می خوام پیاده شم..."

روز و شب...شب و روز! این همه از خود بیگانگی... اصلا یادمون هست که کجاییم؟فکر می کنیم برای چی؟؟چرا اینقدر درگیر پوچ ها شدیم؟؟ یادمون رفته دلی هست...احساسی... یادمون میره محبتو ، که باید نثار خیلیا بکنیم... یه سلام ساده! یه لبخند.... چی میشه که همینو دریغ می کنیم؟؟دنبال دلیلیم.... :| آقا سخت نگیر!!! میشه ساده زندگی کرد!!ساده،بی ریا دوست داشت!بود!

 

من یاد گرفته ام " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند:

" این روزها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده

دنبال گودالی از تعفن می گردند...

اما

من " سلام " می گویم ...

و " لبخند " می زنم ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

" عشق " همین است ...

به همین سادگی ...

 

و همیشه

و همیشه به دورها خواهم نگریست

آنجا که جاده به آسمان می رسد

ولی من به تو نه...

آنجا که دیگر سوی چشمانم مرا یارا نباشد

تا شاید

            عابری               

                        رهگذری

                                    سایه ای شبیه تو

مرهم چشمانم،

مرهم دلم بدون تو باشد

 

س . م . ا

روزمرگی

و شاید از بدترین دردها همین روزمرگی باشد!عادت به همه چیز... تازگی یا حتی تظاهر به تازگی و شوق، گاهی بهتر از "مرگ تدریجی" ماست! این که از بوی بارون،خیس شدن سیر نشی... از عطر یک گل سیر نشی... از حضور دوست، از وجودش سیر نشی... داد از قصه ی عادت...!

میگه : " عادت تضعیف احساس ها را سبب می شود.حتی اگر عادت دیدن باران باشد. "