بود!
بودنش بودنم بود و هست... چه بسا نیست، چه بسا نبودِ من بودنش را بسازد.چه بخواهدم ، چه نه ، بودنش هست و بودِ من است.... اما چرا من بودش شدم؟چرا نیستم دیگر...؟ و هزار چرای دیگر که تنها داشته ی من از او شدست.... و سپردنی ترینم شد و پاک ترین داشته ام در این ظلمت سرای بی کسی، گر چه بودش شدم... ولی هست من است...
هست من.....
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:39 توسط padfoot
|
قلمی می زنم...از درد خواهم گفت...از دل!